تبليغاتX
روز نت

روز نت

ديالوگي از ايوان واسيليويچ لوموف : اگر كسي درباره ازدواج زياد فكر كند، ترديد داشته باشد، بگو مگو كند و انتظار يك ايده آل يا يك عشق واقعي را داشته بكشد تا ابد زن نخواهد گرفت...( اصل نمايشنامه خواستگاري نوشته چخوف)

 

نمايش خواستگاري كه چخوف در چهل سالگي آن را نوشت، از جمله نمايشنامه‌هايي است كه بارها در كشور به اجرا درآمده است. شايد ماندگارترين بازي اين نمايشنامه را جميله شيخي، پرويز كاردان و ركالدين خسروي رقم زدند. اما در هر دوره‌اي بازيگران جوان و تازه نفسي هم بوده‌اند كه بازي قوي را در اجراي اين نمايشنامه كمدي به نمايش گذاشته‌اند.

آخرين نمايشي كه با اقتباس از نمايشنامه خواستگاري چخوف در حال اجراست، كاري به كارگرداني اسماعيل شفيعي و جاويد صحنه كه تا 10 آذرماه در سالن سايه مجموعه تئاتر شهر ادامه خواهد داشت.

اين نمايش كه به ذات، نمايشي كمدي است در هر بار اجرا چهره متفاوتي از نمايشنامه‌هاي كمدي را در معرض ديد قرار داده است. كمدي با طعم هجو، كمدي با طعم تند و...به نظر مي‌رسد اين بار كمدي با طعم خشونت در اجراي نمايشنامه خواستگاري به كار گرفته شده باشد.

علي رغم اين كه در نمايشنامه اصلي كه چخوف نوشته، مخاطب با جريان يك كمدي سبك و نرم همراه مي‌شود، اسماعيل شفيعي در اولين دقايق اجرا، مخاطب را با نورپردازي‌هاي مقطعي با خشونت رو در رو مي‌كند. نا متوازن بودن كمدي و خشونت در طول نمايش باعث مي‌شود، مخاطب با داستاني همراه شود كه خشونت آميخته به طنز دارد. اين در حالي است كه چخوف فقط سعي كرده تلخي روابط انسان‌هاي دوران خود را، هنگام انتخاب، پشت طنزي سبك بگذارد و فقط گاهي از پشت اين پرده به بيرو سرك بكشد. اين تلخي، خشونت نيست، اين تلخي در حقيقت طمعي است كه مهم‌ترين تصميم يك فرد را در طول حيات‌اش، تحت تاثير قرار مي‌دهد. طمعي كه چخوف با يك كالبدشكافي ساده در يك نمايش كمدي به تصوير كشانده است. چخوف در اين نمايشنامه زماني از تاريخ را به نمايش گذاشته كه جامعه دوران كشاورزي، در گير و دار بزرگترين اختلاف‌ها بر سر مالكيت زمين‌ها بوده است.

آنچه از آن دوران سرد نه تنها در روسيه بلكه در بيشتر كشورهاي اروپايي و آمريكايي به سالن نمايش سايه در مجموعه تئاتر شهر تهران رسيد، خشونتي بود كه شايد دليل به كار گرفتنش تاكيد بر به حاشيه رانده شدن روابط انساني بود، زماني كه طمع بزرگترين حاكم روح انسان‌هاست. مي‌توان گفت در حالي كه چخوف كمدي تفكرات اجتماعي حاكم را مد نظر قرار داده، شفيعي بر كمدي رفتاري در نمايش خود تاكيد كرده است.

آنچه به دلخواه كارگردان و خارج از نمايشنامه وارد اين اجرا شده و البته به جنبه كمدي بودن آن نيز اضافه كرده است(كمدي رفتاري)، علاقه مفرط پدر ناتاليا به مشروب است كه باعث مي‌شود به ازدواج دخترش با ايوان موافقت كند. همچنين با حذف برخي از قسمت‌هاي نمايشنامه جخوف كه اشاره به ورزشكار بودن ايوان(خواستگار) دارد، برخي جملات تبديل به كنايه‌هايي شده است كه مخاطب مي‌تواند برداشت شخصي خود را از آن داشته باشد.مثلا در جايي كه ناتالي بعد از بي نتيجه ماندن كوشش براي به حرف درآوردن ايوان و مطرح شدن قضيه خواستگاري، از اسب سواري صحبت مي‌كند و مي‌گويد: تو حتي نمي‌تواني روي اسب بنشيني، تو را چه به اسب سواري و شكار!!! در ذهن ناخود‌اگاه كسي كه نمايشنامه اصلي جخوف را نخوانده باشد، اين جمله شايد به صورت كنايه‌اي به ضعيف النفس بودن ايوان درآيد.

با اين تفاسير نمايش خواستگاري به كارگرداني اسماعيل شفيعي با باز مه لقا باقري، مهدي رضاخاني و مهدي زمين پرداز، اجراي جذابي دارد. بازيگران در اجراي كمدي رفتاري قوي هستند. گفتني است بازيگر زن اين نمايش در جشنواره كلاسيك روسيه توانست براي اين نقش جايزه بهترين بازيگر زن را از آن خود كند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

زنگ که خورد این موبایل لعنتی، حس میکردم خبر خوبی نیست که میخواد از آنطرف خط پرت شود در گوش من. روز پنجشنبه، روز بعد از صفحه بندی که سی دی هفته نامه رفته چاپخونه چه کاری میتونن با من داتشه باشن جز این که خبر خاصی شده باشه؟
دبیرم بود.سلامی و خسته نباشیدی! مثل همیشه پر انرژی نبود...سر به سرم نگذاشت که دخترم، شبنم...که چه خبر از کجا...کوتاه گفت.انگار نه حوصله مقدمه چینی داشت، نه تحمل صبر کردن: شهروند هم توقیف شد! اول باور نکردم. چند هفته بود زمزمه توقیف در گوش همه ما وزوز می کرد. هر هفته هم ازش می پرسیدم شهروند در چه حاله؟ وزارت فلان...سازمان بهمان...چی شد...دادگاه...هر هفته هم به خنده می گذشتیم از این همه دلواپسی...هر هفته هم که شهروند روی کیوسک را می دیدم می خندیدم به همه نگرانیم از ننوشتن در جایی که دوستش داشتم. باور نکردم. مثل هر هفته خندیدم. منتظر بودم او هم بخندد و بگوید شوخی بود دخترک! خوب حالا چطوری؟ منتظر بودم از خنده منفجر شود و بگوید کم جنبه نباش... یا اصلا نخندد و ادامه دهد. اما بالاخره بگوید که شوخی بود، سر وقت مطلبت رو بفرست. او ادامه داد...اما نخندید. اما نگفت شوخی است. پرسیدم چرا؟ سوال احمقانه ای بود. ما که می دانستیم چرا. چیزی در دلم جا به جا شد. دلم میخواست بگوید نگران نباش...حل می کنیم این مشکل لعنتی را. اما او سکوت کرد. دلداری اش دادم...باید این اتفاق می افتاد. از بچه ها پرسیدم...چکار می کنند...کجا می روند...آیا دوباره دور هم جمع می شویم؟...
این بار اولین بار بود که او تلفن را قطع کرد و نگفت منتظر مطلبت هستم...نگفت زیاد می نویسی شبنم، کمتر! نگفت جدول بده برای مطلب!... من هم سر و کله ای نداشتم بزنم که من میان تیتر می زنم.جدول خشک و سرد می کنه مطلبم رو. اعتراض نکردم که 700 کلمه کم است... نمی شودف فونت رو کمی کوچکتر...بحث نکردیم سوژه این هفته چیست
این بار در تمام ده سالی که در مطبوعات کار می کنم، اولین بار بود که بغض کردم برای توقیفی...اولین بار بود که دلم سخت گرفت...اولین بار بود که خسته شدم از نوشتن توی این خاک سرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  |