تبليغاتX
روز نت - نامه‌اي براي مردي/ براي علي اكبرقاضي‌زاده

روز نت


روزنامه‌نگاري را هنوز نياموخته‌ام. همين اندك چيزي كه از نوشتن كلمه "روزنامه‌نگاري" هم مي‌دانم پشت ميز كلاس‌هاي دانشگاه، پاي آن تخته‌هاي سبزي كه كم كم رنگ باخت و مثل كاغذ سپيد شد، ميان بحث و جدل‌هاي اساتيد ارتباطات و شوق با هم نوشتن و با هم گفتن و با هم گوش كردن، نياموختم.

 

روزهايي كه اكثر همكاران روزنامه‌نگارم، درس ارتباطات مي‌آموختند و گزارش‌نويسي را مشق مي‌كردند، وقتي شيوه چينش تيتر و ليد ومتن را ياد مي‌گرفتند و حفظ مي‌كردند تعريف "خبر" را، من با گچ‌هاي سپيد پاي تخته‌هاي سبز دانشكده‌مان، سود و زيان را برآورد مي‌كردم، تراز اعداد را مي‌گرفتم.و از تمام آن‌چيزي كه امروز عشق‌ام شده، و نه كارم...يك اسم همراهم بود: دفتر روزنامه؛ در آن به روز مي‌نوشتم...هر چه كه در مساله‌هايمان مي‌فروختم و مي‌خريدم، تمام بدهكاري‌ام...تمام طلبي كه داشتم را ثبت مي‌كردم. بعد‌ها گمان كردم كه روزنامه‌نگاران هم، چنين مي‌كنند؛ معاملات سياسي را ثبت مي‌كنند، زيان‌هاي اقتصادي را، بدهي دولتمردان را و طلب مردم را.

 

تمام كه شد آن روزها، هر چه سود بود داديم...هر چه زيان بود انبار كرديم. خب! چه كنيم استاد، اينجا سرزمين احتكار است. شايد ما بيش از سايرين كاركشته اين احتكار كردن‌ها شده‌ايم؛ احتكار حرف‌هاي فروخورده و...

 

 اولين جايي كه روي آن نشستم بعد از صندلي پر گرد و غبار گچي‌ام در دانشكده...يك صندلي بود، پشت ميزي، ميان تحريريه‌اي كوچك. رفته بودم ترازي بگيرم، صورتي بنويسم تا ماه به ماه بگوبم آنچه روي ميز نوشته مي‌شود، به سود بوده آيا يا به زيان. اما جاي صورت و تراز و حساب اعداد و سود وزيان، آرام آرام خزيدم روي ميز و نوشتم. ده سال پيش بود استاد.

 

چون كودكي كه روزهاي ابتداي زندگيش گنگ و گيج است، اولين روزها گنگ بودم. بعد‌ها كمي دست‌ها را تكان دادم، توانستم بنشينم. اندكي بعد روي زانوهايم راه رفتم. دستم را به در و ديوار گرفتم. بلند شدم و بالاخره راه افتادم. به هر چيزي دست زدم. اشتباه كردم تا ياد بگيرم. الفبا را آموختم و تازه آن زمان بود كه فهميدم چيزي نمي‌دانم. شايد اين روزها كه ده ساله‌ام، بايد چون كودكي ده ساله، پرتوان و جست و خيز كنان، بدوم. آري ده سالگي روزهاي دويدن است، استاد.روزهاي شادابي، شكوفايي...

 

بله استاد! من ده ساله در دامان مادري كه روزهاي يكصد و هفتاد و شش سالگيش را پشت سر مي‌گذارد. بايد بسياري چيزها بياموزم، بايد بسياري چيزها بنويسم، بايد بسياري چيزها بخوانم...بخوانم. آري بخوانم. اما از چه بنويسم استاد؟ از كه بخوانم؟

 

من كه براي نوشتن به هر سو مي‌روم، ديوار بلندي است، ديوار مصلحت، ديوار ممنوعه، سانسور، شايعه، ديواري رو به درهاي بسته. هنوز آنقدر نياموخته‌ام ديوار را چگونه و از كجا بايد فرو بريزم. نمي‌دانم از كدام آجر...كدام رج بايد شروع كرد. شايد هم مي‌دانم، اما مي‌ترسم. آري استاد، اين روزها اعتراف به ترسيدن چندان سخت نيست. شايد هم چيزي براي نوشتن برايمان نگذاشته‌اند...هر چه هست، براي دانستن است؛ براي اين‌كه پشت ميز بنشيني، بخواني، بفهمي، بداني...چراغ‌ها را خاموش كني و با لباني بسته بروي. كنار مسافران در راه بنشيني، آنها گلايه كنند و پيش‌بيني كنند و آسمان و ريسمان ببافند براي تمام گرفتاري‌هايشان و تو چادر سكوت به سر بكشي و خيره به راهت بنگري. به خانه برسي و براي مادر و پدر خسته، زن و همسر، فرزند و برادر و خواهرانت، لبخند بزني و پنهان كني تلخي و سياهي را كه مي‌داني سايه‌اش هر روز تيره و تيره‌تر مي‌شود و گويي آرام و آهسته مي‌آيد تا تمام خوشبختي‌هاي كوچك خانه‌تان را ببلعد.

 

استاد، من ده ساله نوشتن نتوانم. آن روزها كه كنارت مي‌نوشتم، چقدر دوست داشتم تو هم برايمان مي‌نوشتي. روي آن تخته سپيد مضحكي كه بايد جاي نوشته‌هاي خواندني مي‌بود، اما جز قوانين داخلي رفت و آمدمان كه زنجيرمان مي‌كرد مبادا از پشت ميزهايمان برويم جايي كه بيشتر بخوانيم و بنويسيم، چيزي نبود. يا نه...گاهي گوشه اي از همان كاغذي كه صبح‌ها وقتي روي ميزمان مي‌گذاشتند. همان كاغذ بزرگي كه بوي نفت مي‌داد، كلماتش بوي تكرار و ناراستي. راستي استاد، مردمي كه اين كاغذ را دست مي‌گيرند و از بوي نفت و جوهر آن چهره در هم مي‌كشند، براي يك لحظه، يك آن ما را در ذهنشان به تصوير مي‌كشند؛ زير نورهاي سپيد سرد مهتابي نشسته، با ليواني چاي تلخ روي ميزمان...كاغذ‌هاي چرك نويس و سيگاري ناتمام و كلنجاري كه با كلمات مي‌رويم، با تلخي فروخورده‌مان؟

 

استاد، آن روزها كه در كنارت بودم كاش كمي برايمان مي‌نوشتي. شايد آنجا من از معدود كساني بودم كه گچ كلاس تو را نخورده بودم. من كه ارتباطات نخواندم...اما همه اين ده سال داشتن استاد ارتباطات مانند رويايي كه كودكي شش ساله از معلم كلاس اول ابتدايي دارد، برايم شيرين بوده. حتما براي شاگردانت زياد نوشته بودي...يك يادداشت، يا كمتر...يك نوشته كوتاه، يك سطر. كاش آن روزها مي‌خواستم برايم كمي بنويسي.

 

حالا كه ديگر ميزي كه روي آن تمرين نوشتن مي‌كنم، نزديكي ميز تو كه اين روزهاي آخر جز سيگاري خاموش و فنجان نيمه تمام چاي سرد شده‌اي و دسته كاغذ سپيدي كه در انتظار روان‌نويس و روان‌نويسي تو بود، نيست، بيشتر از هميشه دلم خواندن مي‌خواهد. دلم دستي مي‌خواهد كه به من نوشتن بياموزد...اين شايد كوتاهي من است، يا صفتي موروثي از نياكانمان، كه هميشه بعد از تمام شدن‌هاست كه افسوس چگونه تمام شدن را مي‌خوريم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  |