قبل نوشت: به ياد خبرنگاران كشته شده در سقوط هواپيماي C130
قبل نوشت: يادداشت روز حادثه

راست بود. زندگی می آید و با خود همه چیز را می
برد؛ عشق را، خاطرات را، درد را...هر چه را با خود روزی آورده، می برد. می برد تا
چیز تازه ای بیاورد...اما من که خوب می دانم بعضی چیزها جایگزینی ندارد. مثل آدم
هایی که می روند...آنها که می شناسیم...یا که نه.آنها که دوستشان داریم...یا که
نه.تو را برد...دیگر نیاوردت. تو را برد، با تمام خاطراتت...تمام آنچه تو را در
یادها زنده نگاه می داشت. آن روزها می گفتم برای بودن یادت، مرا نیازی به آن میز
چوبی قدیمی نیست که زیر دستت بود. یا به آن لیوان لب پر که چای تلخت در آن سرد می
شد. برای زنده نگه داشتن خاطره تو لازم نیست با خودکار نیمه تمام تو نوشته ام را
تمام کنم.نه...نیازی نیست عکس هایت را ببینم و یادداشت های قدیمی ات را مرور کنم.
من نیازی به نگه داشتن کاغذ کوچکی که عکس تو با نوار مشکی روی آن نشسته بود،
ندارم. نیازی به... می گفتم زندگی مرا با خود نمی برد، بی یاد و خاطره کسانی که
دوست داشته ام.
دیروز دیدم زندگی مرا برده. بی تو. بی یاد تو. بی
حتی گوشه ای از آن خاطره ها. دیروز که دیدم نیمه آخرین ماه پاییز نزدیک شده و چیزی
که تو را دوباره به خاطرم آورد، یک خبر بود. فراموشت کرده بودم؟ آن روز سرد و نیمه
بارانی را؟ همان روز که صبحش، صدایت از لا به لای سیم ها آمده بود تا برسد به
گوشم...که منتظری. که هزار بار رفته ای و آمدی، اما اینبار جور دیگری است. که دلت
یک جور غریبی است. همان موقع که خنده هایت از توی گوشی میریخت توی گوش من. همان روز
که ظهرش من توی ساختمان سبز مجلس بودم و تو جایی بین آهن پاره ها. همان روز نحس که
هر زنگ تلفنی من و ما را هراسان به سوی خود می کشانید...هر کس که می آمد اسمی تازه
با خود داشت. اسمی که می نشست میان متنی در کادری...در آن نیم تای پایین
روزنامه...همان جا که هر روز خودت نگاهی به آن می نداختی مبادا نامی آشنا باشد و
نبینی اش.چه روزی بود...کسی باور نمی کرد...یکی برادرش...یکی همسرش...یکی
رفیقش...دوستش...تا به آنجا برسم باز هم باور نمی کردم. در آن شلوغی وقتی میان
ماشین ها تند تند می آمدم، دعا می کردم نباشی. جا مانده باشی...کاش جا مانده باشی
این بار. چه شب سردی بود. فراموش کرده بودم این ها را آیا؟ آن ازدحام را؟ جمعیتی
که مرا می فشرد؟ یا آن سربازی که راهم نمی داد تا بیایم و ببینم تو نیستی و جا
ماندی و این خیال لعنتی ام راحت شود؟ همان سرباز را می گویم که هی می گفتمش من
هستم...من هم خبرنگارم...راهم بده...چند لحظه است...دوستم
است...رفیقم...همکارم...دیگر چه می توانستم بگویم؟ فراموش کردم آیا؟ این که چقدر
پس زده شدم و باز رفتم. این که عاقبت دستی...از جایی رسید و مرا از میان جمعیت
بلند کرد.از میان آن همه فشردگی...از بین آن همه بوی سوختگی...بوی مرگ که تو را می
گرفت...از من...از ما. تمام راه تا رسیدنم به تنهایی خیره بودم. جا مانده بودی
حتما. شماره ات را می گرفتم...یعنی بر می داشتی...فراموش کرده بودم این همه را؟ تا
چند روز شماره می گرفتم...شاید برداری و بگویی جای دیگری بودی. گم شده بودی و حالا
پیدا شده ای. تا آخرین روز هم صبر کردم...همان روز که آمدم باز هم همان ساختمان
سبز بهارستان. تو هم بودی...میان چند ده توی دیگری که هر کدام دیگر منی داشتند مثل
من...
مرا ببخش...زندگی مرا برد با خودش...دیر به یاد آن روز سرد افتادم...آن خالی شدن...آن حفره سیاه...به یادت که آمدم دیدم بقیه را هم زندگی با خود برده...خواستم این همه فراموش شدگی را یادشان بیاورم...بگویم برگردید...بگویم روزی بود میان آهن پاره ها...اما دیگران را گویی به تمامی زندگی با خود برده. من هنوز اینجا...کنار تو...چیزهای کوچکی دارم...تکه بغضی...ذره دلتنگی ای...هنوز تو را دارم...حالا که می نویسم می بینم...کم کم دارد دردم می گیرد...کم کم زندگی دردم را بازمی گرداند...تو را به من باز می گرداند...با تمام خنده هایت...با صدای حل شده ات در جایی که نیستی...

